Tuesday, January 20, 2009

ناکجا آباد



وقتی‌ که هیچ کس نیست وقتی‌ به سلامتی خودت می‌خوری و مست میشوی

وقتی‌ که تنهای، تنهایی‌

وقتی‌ خاطرات تو را تا ناکجا آباد میبرند

کاش همان قدر که برای آمدنم تلاش میکردی، برای ماندن و نرفتنم هم اصرار داشتی

وقتی‌ اشک‌ها و لبخندها بهم میپیچند ،وقتی‌ سکوت............

هوا سرد نیست اما من احساس سرما می‌کنم،شاید دلم بهانه آغوش تو را میگیرد

روزها ،ماه‌ها یا شاید سالها

لمس آغوش بی‌ دغدغه ارزویی محال برایم شده

اما سکوت و آرامش را با عاشقانه‌ترین جملات هم عوض نخواهم کرد

که همین سکوت و آرامش مرا تا کرانه‌های لذت میبرد .احساس امنیت میکنی‌،

نه حرفی‌ نه کلامی‌ ،شاید حتی ،نه نگاهی‌

دیگر مهم نیست باشی‌ یا نباشی‌

مهم نیست نگاهت ۱۸۰ درجه به من است یا ۳۶۰ درجه،مهم نیست ،که گاهی‌ شاید سرخوش باشی‌ ولبخند بزنی‌ یا از سر غرور

دیگر نگرانت نیستم نگران خودت،بودنت یا نبودنت

تو را با بیخیالی‌های دنیا تنها میگذارم ،گرچه تو مرا زودتر تنها گذاشتی‌

هرز گاهی‌ وجدانت سر باز میزند و اظهار وجودی می‌کند

ولی کاش آن هم نبود،که برای تبرئه خود حاضر به هر دروغی میشویم

تو بی‌ عذاب وجدان بمان ،ولی‌،دیگر به من دروغ نگو

تو مرا احساساتی بخوان ،ولی‌،دیگر احساساتم را به بازی نگیر

دیگر بزرگ شدم

دیگر باور نمیکنم

این حس بی‌ اعتمادیست که جنس‌های مذکری مثل تو به من درس دادند

تو میگفتی‌ من که کلامی نگفتم،

ولی‌ لازم نیست آدم حسش را ،تنفرش را ،عشقش و دروغش را در غالب کلام خطاب کند

مگر تمامی‌ جنگ‌های دنیا با حرف بود!!!

گرچه حسش کردیم و نوشتیم ،اما در آغاز حسش کردیم و

سپس ، کاغذ را سیاه

No comments: