Wednesday, February 11, 2009

شکایت


فریاد نزدنم را پایه بیخیالیم نگذار،

نوشته‌هایم طلسم نشده اند، این خود منم که طلسم شده ام

سکوت نوشته‌هایم خبر از نبودن حرفهایم نمیزند،حرفهای نگفته در پستوخانه های دلم تلمبار شده

دل من عادت شکایت کردن را شکسته،گله هایش را در بقچه دلش جا میدهد

تاب میخورم ،چشم‌هایم را میبندم و تاب میخورم, مثل دوران کودکیم

دستم را میگیری و مرا تاب میدهی‌ و من فریاد میزنم ،فریادم پر از هیجان است ،پراز ترس رها شدن

و تو هنوز هم با من بازی میکنی‌،زندگی‌،

شکایت به کی‌ ؟و به کجا؟مگر گوش شنوایی هم باقی‌ مانده؟این روزها ادما‌ها گوش شنوا میخواهند، تا اینکه شنونده باشند

داستان همان داستان همیشگی است،فقط بازیگر ها هستند که عوض میشوند

و من گاهی‌ چنان محو بازی بی‌ نقصشان میشوم که خود داستان را فراموش می‌کنم و وقتی‌ به خودم می‌‌ آیم ،که، همه برای هنرمندیشان کل میکشند

و خدایا،تو چه خوب کارگردانی میکنی !!

تقصیر از تو نیست تقصیر از من است

از من بی‌ تقصیر

مرا چه به بیخیالی!!!!!!!

و این سکوت است که همه بغض‌هایم را میشکند

No comments: