Sunday, September 27, 2009

تخیلات

دستهای من بیقرارند برای نوشتن

اما قلمم بین انگشتانم لیز میخورد،انگاری با روغن چرب شده اند،طاقت هیچ چیزی را ندارند،حتّی قلم مانوس شده با آن‌ را.وقتی‌ باهم قهرند،انگار،یکباره خند‌های حرفهای دلم روی لبهای تکرارشان خشک میشوند.چیزی که بیشتر از همه مرا شیفته خود کرده این تخیلاتم است یا شاید توهّمات،کسی‌ چه میداند،حالا دیگر جای تنهایی را این تصورات برایم پر کرده،این فکرهای داستانی‌ حالا دیگر برایم هیجان انگیز ترند تا خود واقعیشان. با آنها به اوج همه چیز میرسی‌،به اوج گناه ،شهوت،خوبی‌،.....فرشته میشوی،شاید هم شیطان

بزرگ میشوی ،کوچک میشوی

انگار دنیا را بر سر انگشتان خود میچرخانی،لحظه‌ای باران میخواهی با موهای خیس لحظه ای،مستی یک نگاه،گاهی‌ حرفهای تازه میخوهی،یک هوو از راه میرسند،چه بسا که خود واقعی‌‌شان ،تکراریند،گاهی هم نفس حبس شده در سینه برای ساعتها

کافیست چشمنت را باز کنی‌.نقطه عطفش همین جاست،توی گنهکار از آن‌ بیگناه بیرون می‌‌آائ،توی عاشق ،تنها

گاهی‌ هم نفس عمیقی میکشی که فقط یک خیال بود و بس

قرار نیست اگر دست‌های من با من کنار نیامدند افکارم را زندانی کنم

همیشه راه دیگری هم هست

No comments: