اون روزها که کلاس انشاء بود ،بی حوصله بودم. اما امان از زنگ ورزش ،دهها ساعت هم که بود , باز وقت کم میاوردم،و غصه دار از اینکه بقیه انرژیم را کجا خالی کنم.
یادم نمیره کلاس سوم راهنمایی تازه به محل جدیدی آماده بودیم،
معلم انشاء داشتیم لاغر اندام و سبز چهره
هیچوقت یادم نمیرود خاطره خوردن کاغذها را.
نیمکت اول ۳ نفری بود. دختری که هم اسم من بود سر نیمکت می نشست
موضوع انشاء داده شد و طبق معمول نیم ساعتی وقت ، که بنویسید و بخوانید.آخر هم نفهمیدم کاغذها چه کلمات سنگینی داشتند ؟'
معلم از دخترک خواست که بخواند و نخواند
معلم از دخترک خواست که بخواند و نخواند
گفت بخوان هر چی که هست ،باز هم دخترک طفره رفت , ترس آمیخته با شیطنت در چهره دخترنمایان بود
دوقدم مانده به نیمکت ،کاغذهای نوشته شده خیس در دهانش حس می شدند
سکوتش بهترین جواب برای کارش بود البته که کاغذ های خیس شده دردهان هم مجالی برای حرف زدن نمیگذاشتند
بیرون , این بار با صدای بلندتر
خندهی یواشکی ما در کلاس هیجان رو بیشتر کرده بود.
یا کاغذها رو میاری بیرون یا میری بیرون از کلاس
خیس میخوردند.و نگاه دختر که به چشمان معلم دوخته بود
آرام از جایش بلند شد و ترجیح داد که نخواند و بیرون کلاس بایستد.
و من از این همه جسارت لذت بردم
از نوشتن هر آنچه که حسش میگفت حتی کثیف .
گذشت آن روزاها , ولی کاش کلاس انشاء را برایمان به گونه دیگری تعریف میکردند.
کاش تعریفش این بود
که نوشتن همدمتان میشود در روزهای دلتنگی روزگار عاشقی و روزهای بی هیجان زندگی.
ببنویس ؛
اگر ننویسی ،خواهی مرد
کاش تعریفش این بود
که نوشتن همدمتان میشود در روزهای دلتنگی روزگار عاشقی و روزهای بی هیجان زندگی.
ببنویس ؛
اگر ننویسی ،خواهی مرد
No comments:
Post a Comment