نگرانش هستم،جریه دار شده،این روزها بیشتر... حسم را میگویم، مگر به تو اخطار نداده بودم؟!؟! آخر، تو هم برای من ،بیخیالیت را هدیه آوردی،روشنفکریت را!! یا شاید بهتر بگویم،ترکشهای شکایتت را از زمانه, نصیب من کردی خراش برداشت، یک زخم کهنه قدیمی را باز با تلنگری باز کردی،دردش عادتم شده آخر این روزها برای خودم دوندهای شدم، از نوع استقامت به جثه ریزم نگاه نکن ،به چهره سردم هم همین طور باران میبارید...... صورتم را بارانی کردم،چشمهایم را، خاکی، گلی ساختم از آن،پیکر یک احساس. نفسهایم را جمع کردم برای دمیدن در آن..................نفسهایم سنگین بود،......گلهایش ترک برداشت.....حالا زیباتر شده.. و تو،یا بهتر بگویم، شما هیچ نمیگویم،جواب نگاهت ،فقط لبخنیست و بس خیالهایت درگیر اند،نوازششان کن
Thursday, March 5, 2009
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment