چند وقتی بود قدرت نوشتن رو از دست داده بودم،شاید قدرت نه،"جرات"!
کلمات به هم نمیرسیدند، انگار
نگران بودند افکارم،نگران فاش شدن احساساتم و تمامی افکارم
نگران خوب یا بد بودن
نگران یک قضاوت،حتی قضاوت خودم
به نظرم چیزی به اسم قضاوت ادمها وجود نداره،همه و همه قضاوتهای خود توست، توی که اونها رو میسازی بزرگ میکنی یا کوچک
وقتی عادت کردی دور از همه
همه آدمها،همه قضاوتها زندگی کنی،شاید سرنوشت یک نوع زندگی دیگهای برات رقم میزنه،اونوقت میشی خودت وتنهایات،دیگه چیزی به اسم تو وجود نداره،غربت میشه یه بهانه
از این با خود بودن ،از این تنهایی دنیای میسازی که شاید بزرگترین دنیأ تو بشه
یاد میگیری نگاه کنی ،عمیق
حس کنی، شدید
و سکوت کنی .....سکوت
و لبخند بزنی و بس
اون وقت تو افرینند میشی ،برای خودت
میسازی
خلق میکنی
و بهم میریزی
دنیات شکل میگیره ،از همه خود ساختگیها،
یادم اوایل ،وقتی میخواستم آبرنگ یادبگیرم، اولین چیزی که استادم بهم یاد داد خط و خطوط نبود
جرات قلم برداشتن بود
جرات مخلوط شدن رنگ و آب
جرات گذاشتن قلم روی کاغذ
میدونستی این رنگی که روی کاغذ ثبت میشه دیگه پاک شدنی نیست،اگه بخوای پاکش کنی خرابتر میشه به اصطلاح گل میشه،و تو یاد میگرفتی آب و رنگ رو چقدر باهم مخلوط کنی که با اولین لکه زیباترینها رو خلق کنی
حالا حکایت زندگی ماست آب و رنگ این زندگی باهم قاطی شده،شاید این روزها آبش بیشتر از رنگش شده،رنگها کمرنگ و کمرنگتر میشن،و چه سخته وقتی بدونی بعضیهاش دست تو نیست،گاهی زندگی تو رو امتحان میکنه و انگار هرچه قوی تر باشی، بیشتر و بیشتر باید جواب بدی،یاد گرفتم باهاشون نجنگم، حتی اگه این بیرنگی زندگی من به سال بکشه
آره ،نگران بودم نگران یک قضاوت، قضاوت تو، قضاوت خودم
ولی من از بچگی با ترس میونهای نداشتم شاید همین بیکلگی و این نترسیدن ،احساس متفاوتی نسبت به دخترکان اطرافم ،بهم دست میده
مینویسم چه خوب ،چه بد.
خالی میشوم خالی خالی
No comments:
Post a Comment