سخت شده ام...حتی خودم هم گاهی خودم را نمی فهمم...سخت شده ام و بدتر از ان هی سخت می گیرم.ـ
ادم ها برایم سخت تر اند... نمی فهمم شان...درک نمی کنم ادم ها و حرف ها و رابطه هاشان را...ـ
دل دل می کنم برای دل به دریا زدن...اما اخرش انگار باید زد...یا به دریا٬ یا به کوچه علی چپ...ـ
نمی شود ماند. ماندگی را دوست ندارم...طعم ماندگی کلافه ام می کند...انگار از یک جا ماندن و تجربه نکردن٬ بیشتر از تجربه های تلخ می ترسم...اما این را هم خوب میدانم بعد از این همه سال٬ که جز دسته ادم های بدبینم...و بدبینی ام٬ از زخم هاییست که هنوز بعد از سال ها٬ هی گهگاهی سر باز می کنند
ادم مارگزیده ای که از ریسمان های سیاه و سفید می ترسد...اما هنوز هم ویار زندگی و ریسک هایش در من است
شاید باید گاهی چشم هایم را ببندم...شاید لازم نباشد٬ همیشه٬ با چشم های باز پرید!...ـشاید...ـ
نوشته نیلوی عزیزم
No comments:
Post a Comment