.چشمهای بی رمقش؛که از من گدایئ خنده میکند تا مرا بخنداند
.انگشتهای بی توانش، که روی داریه سر میخورند
ضربت هر آهنگ انگار ضرب سنگینی از غمها را تکرار میکند
قوس خنده ساختگی روی لبهایش،وادارم میکند که لبخند سنگین تری را مبادله کنم
.سیاهی صورتش، یادآور سیاهی آرزوهای کوچکش هستند
کدام خنده ،کدام قهقهه از ته دل،وقتی تو اینگونه ،با التماس،از من تمنای یک لبخند داری
خندهامان را حراج کردیم؛کاش هزار بار ،این خندههای من، یک بار خنده های حقیقی تو را نمایان میکرد
که من برای شادی خودم یا شادی تو پولی را خرج میکنم،..؟
تو دیگر همان حاجی فیروز بچگیهایم نیستی
!!افسوس
قوس خنده ساختگی روی لبهایش،وادارم میکند که لبخند سنگین تری را مبادله کنم
.سیاهی صورتش، یادآور سیاهی آرزوهای کوچکش هستند
کدام خنده ،کدام قهقهه از ته دل،وقتی تو اینگونه ،با التماس،از من تمنای یک لبخند داری
خندهامان را حراج کردیم؛کاش هزار بار ،این خندههای من، یک بار خنده های حقیقی تو را نمایان میکرد
که من برای شادی خودم یا شادی تو پولی را خرج میکنم،..؟
تو دیگر همان حاجی فیروز بچگیهایم نیستی
!!افسوس
No comments:
Post a Comment