Friday, March 19, 2010

!!شام زیاد خوردن همینه دیگه

تاریک تر از اونیه که تصورش میکردم. یکم مثل اون دخمه لعنتی MRI میمونه که دو بار نصیبم شده بود.با این تفاوت که دیگه اون ماسماسکم نداره که وقتی نفست گرفت دکمش روفشار بدی و بخوای ازش بیای بیرون.

حس فوضولیم گل میکنه, میخوام ببینم کیا اومدن کیا نه؟

از سوراخ کوچیکی که هنوزاز خاک پر نشده چشمام رو مماس میکنم.طبق معمول همیشه همه مشغول یه کار بیشتر نیستند یه حساب سر انگشتی میکنم میبینم ای بدک نیست یه دفعه توجهم به خودش جلب میکنه نگاه کن چه اشکیم

می ریزه!!!

تو دلم میگم (اخه لامصب خوب اگه دوستم داشتی پس چرا اینقد اذیت کردی و طبق معمول همیشه خودم جواب سوالهای خودم دادم که:باز از روی ظاهر قضاوت کردی!)

بی خیال جمعیت میشم برمی گردم سر جام.دیگه یواش یواش خلوت شده .

حالا منم که منتظرم.

یاد کلاس پرورشی میافتادم که هی برامون از اینجا می گفتن این خانم پرورشی همچین این دو آدم مجسم می کرد که انگار هر شب او نجاست.

هر چی صبر کردم نیو مدن, آخر خودم زدم بیرون .

یکم هیجان زده بودم آخه همیشه اینجا برام جالب بود و پر از سوال.


خاک های لباس هام رو با دست تکوندم و شروع کردم به قدم زدن،

ا، چه جالب اینجام که مثل اونور صف.جلو میرم و میپرسم این صف واسه چیه ?

میگن واسه حساب کتاب .برمیگردم ته صف.

خوبه حالا, آای پادم و از بیمارستان کش رفتم بذارم تو جیبم که الان حوصلم سر نره.آهنگ‌ها پشت سر هم، در هم و برام ردّ میشد، از سراج بگیر تا اندی ‌و جرج مایکل تا لارا فبین.

به سیاوش شمس که میرسه همون موقعی‌ که داره داد میزنه وقته قراره، میگن نوبت تو، گوشیهام رو از تو گوشم میارم بیرون

اولین سوالش میپرسه :خوب بگو ببینم دینت چی‌؟باید معلوم شه تا بفرستمت سالن مخصوصش،من که هاج و واج مونده بودم میگم:اسم نداره

میگه:مگه می‌شه جودی؟ مسلمونی؟ بی‌ دینی؟ یه چیزی هستی‌ دیگه! اسم که داره

میگم :ندارم بابا جون

میگه:یعنی‌ خدا رو قبول نداری؟

میخوام بگم دارم،ندارم ، (حالا چه جوری براش توضیح بدم)میترسم بد تر گیج شه بنده خدا، منم که تخم ندارم تو این وضعیت بگم نه

میگم :دارم ولی‌، اسم نداره،باز اصرار میکنه... از روی عصبانیت میگم اسمش قلیچه قصاب زادس

میگه بچه جون منو مسخره میکنی‌،با من شوخی‌ نکن تا اونجایی که یادمه ،وقتی‌ میخواستی باش حرف بزنی مثل ،‌ مسلمون‌ها رفتار میکردی!!

میگم: بابا جان ،اون ربطی به مذهب نداره،بخاطر اینکه از بچگی‌ با هاش اخت شدیدم ،راحت تریم،تازه من بگم مسلمونم ،میگی‌ پس کتابشم قبول داری،حال من چه جوری بیام بگم تو این کتاب دو سومش حرف دوزخ آتیش و کشتن، زده با اون حقوقی که برای زنها قائل شده ،یه سومش حرف بهشت و حوری زده (اونم حوری نه قلماق یا غلمان (حالا هرچی‌)).من دلم و به چی‌ خوش کنم؟گفتید اگر دین ندارید لاقل آزاده باشید ،ما هم از بیخ و بن آزاده ایم

همین جور مشغول بحث بودم که دیدم یکی‌ از پشت زد به شونم و با لهجه غلیظ کبکی گفت:Mademoiselle:pour quelle raison voulez vous qitter voter payes?

برگشم گفتم :بابا لامصب تو اگه میدونستی تو مملکت ما چه خبره, این سوال هی‌ نمی‌‌پرسیدی

من مرض ندارم که بخوام برم نزدیک سیبری زندگی‌ کنم

اونجا بود که فهمیدم خواب تو خواب قاطی‌ شده!!

No comments: