.پر از ترسم،ترسی که قسمت کردنش محال است
.پر از ترس بودن در هوای مسموم خاطرهای دل گرفته
ترس از آمدن
سر شدن انگشتانم بی دلیل نیست
تمام شدند،خیلی وقت است که تمام شدند این دغدغه ها،این نگرانیها ،ولی انگار هنوز ترسشان با من است،این ترسی که در خونم حل شدند،ترس از یک اعتماد ،ترس از یک احساس به بلوغ نرسیده
مثل بچههایی میمانم که میدانند ،لولوئی وجود ندارد اما باز میترسند و هیچ وقت پا به آن اتاق تاریک نمیگذارند
No comments:
Post a Comment