گاهی تو به باورهایت شک میکنی,گاهی باورهایت به
تو.
هزار بار شکاک تر از قبل میشوی.حال وهوای این
روزه های ما استنشاقی از همین عطر های جاری مسموم است.
روزهایی که به همه چیز و همه کس شک میکنی ,به
خودشان یا حتی به باورهاشان.
دیگر تلاشی نیست,حتی وقتی تو برایم میگویی.
راستی خیلی وقت است که چرایی نگفتیم, خاطرت هست
خدا!!
من تورا به حال خود رها کرده ام, تو مرا.
انگار دیگر بی ارزشهایی که گاه وبی گاه دلمان را
به درد می آورد,برایمان عادت شده و این خوب نیست که ما به دیدن و شنیدن این همه
بیحساب ها عادت میکنیم.
اگر روزی این ناحساب ها دیگر برایمان بی ارزش
نباشد, چه؟!!