ترس
کاش زنی بودم که از سوسک یا مارمولک میترسید
کاش زنی بودم که از تنها زندگی کردن یا تاریکی میترسید
کاش ترس از بی اعتباری دنیا می تونست من رو مثل بعضی از زنها به ویترین های طلا فروشی بکشونه
کاش حتی زنی بودم که برای ترس از تنها نبودن حاضر بودم خودم نباشم
اما ایجا زنی هست که بعد از این همه نترسیدن از بالا پایین دنیا پر از ترس ویاد گرفته که ترسهاش رو مخفی کنه.
از بچگی عادت کرده وابسته بودن رو از خودش دور کنه.
همون زنی که بیخیالی رو مدام امروزها به خودش تزریق میکنه اما انگار دیگه هیچ اثری نداره.اشباع از تمام حرفاهایی که به خودش و گاهی به دیگران می زنه.
No comments:
Post a Comment