همین که دوباره دست به قلم شدم خیلی خوبه ولی وقتی نوشتههای جدیدم رو دوباره نگاه کردم دیدم چقدر غلط نگارش دارن.
اومدم پاکشون کنم بعد دیدم نه، بذار همینجوری بمونن.
بذار باشن، بد یا خوب، ولی باشن.
دلیلش میتونه از نخوندن کتاب فارسی برای مدت زیادی باشه.
مثل اینکه چند سالی پشت فرمون ننشسته باشی شاید اولش ناشی وار رانندگی کنی.
یکی از چیزهای که از مهاجرت یاد میگی اینکه هیچ وقت هیچ اشتباهی وجود نداره هیچ بد یا خوبی هم نیست.
همه اتفاقها تو همون موقع معنی میدن. قضاوتشون کار اشتباهی هست
اوایل که آمده بودم به چند دلیلی مشخص سعی میکردم کمترین اشتباه رو توی تصمیمگیری هام داشته باشم ولی بعد دیدم نمیشه یعنی اصلا چیزی به اسم اشتباه کردن وجود نداره تجربهایی که به نظر میرسه درست کار نکردن یه راهنما هستن برای تصمیم گیریهای بعدی.
ما هیچ وقت از یه بچه انتظاری نداریم که اشتباه کنه چون اعتقاد داریم هنوز سنش کمه و داره تجربه میکنه ولی وقتی به ۳۰ یا بیشتر میرسی فکر میکنی خوب دیگه تجربه هامو کردم پس از اینجا به بعد اشتباهی نباید صورت بگیره
ولی وقتی مهاجر هستی این شانس رو به خودت میدی که مثل یه بچه خودت رو ببینی، و در واقع همین طور هم هست.
تو مثل یه بچه وارد یه دنیای جدید میشی، با زبان متفاوت رفتارها متفاوت و هر چقدر هم مسافرت کرده باشی یا از تلویزیون دیده باشی باز هم فرق میکنه. اونجاست که دیگه از تجربه کردن و سعی و خطا نمیترسی.
هر چی بیشتر از سنم میگذره بحث زمان برام هیجان انگیزتر میشه.
دقت کردی همهچی در بعد زمان معنا پیدا میکنه.
No comments:
Post a Comment