تا بحال پرگار شدهای مثل من؟ بنشینی،قلبت را ،حست را مرکز پرگار کنی،هی چرخ بزنی،چرخ بزنی.....دور خودت،یک دایره بکشی به شعاع تمامی احساسهای نابت،تمامی تجربههای تلخ و شیرینت،قرمز را برداری و رنگش کنی؟ آن وقت بنشینی مرکز دایره و نگاه کنی،این دایره تمامیه حسهای نگفته ات میشوند، تمامیه تنهایی تو ،که حالا با این تنهای سرخوشم انگار دیگر اجأزه ورود نمیدهی،آدمها را پشت شیشه اکواریمت نگاه میکنی،انگار همه چیز پشت این شیشه قشنگ تر به نظر میرسند .با عکسهایم ،با نوشتهایم ,با حسهای دوست داشتنم سرگرمم !میخواهی قدم بگذاری بدون آنکه بدانی آنجا چه میگذرد .گاهی سردم میشود ،گاهی غصه همه وجودم را میگیرد ،حاضر به باز کردنش نیستم ،حتّی برای یک لحظه .میخواهم همان, بمانی که از دور میدیدمت .چه بسا که اگر پارا فراتر نمیگذاشتی در این شبهای غمگین ،مرهمم بودی تا جای یک زخم
Friday, October 30, 2009
پرگار
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment