امشب اصراری به سخت نوشتن ندارم، گرچه بعضی اوقات جملات و استعارههای زیبا هنرنوشتن و نشون میده ولی گاهی اوقات لازمه همون جوری که فکرهات توی سرت دست و پا میزنه بیرون ریخته بشه ،ذهنم مثل کتابخونه در هم ریخته،مشغول
روزی که داشتم میومدم اینجا فکرمیکردم با توجه به نوع زندگیم به نسبت با مشکلات آشناترم،ولی اینجا به نوع خودش جالب بود،یه جور تجربه ملموس ،از تفاوت حرفها و رفتارها که هرکدومش شاید توی یک برهه از زندگیم ساده به نظر برسه.من اینجا عشق افراطی دیدم که به بد نامی معشوقهاش منجر شد،من اینجا مادریی دیدم که بچهاش رو از گفتن سادهترین فحشهای زندگی منع میکرد ،اما گفتن سادهترین و معمولیترین رفتارهای اجتماعی رو ازقلم انداخته بود، من اینجا خانومی رو دیدم که با لذت از خوابهای طولانی مدتش میگفت و اینکه چقدر از طول زندگیش رو در خواب سپری میکنه و بد چند تا فحش جانانه نثار احمدی نژاد میکرد و از سیاستهای داخل ایران شکایت میکرد:)،من اینجا ادمهائ دیدم که بدون توقع لطفشون رو در اختیار آدمهای دیگه میگذاشتن،من اینجا وقاحت رو ذره ذره دیدم
بارها از خودم سوال کردم چرا وقتی عصبانیم یا ناراحت ،چهره من همه چیزو نشون میده،توی روانشناسی بهش میگن علم کنترل هیجانات ،باید درس سختی باشه حداقل برای من. بارها بارها سعی کردم ولی به قول دوستی خرابتر شده .وقتی تمام این حسها توی مغزم جمع میشن، از چشمام میزنه بیرون ،کاش یکی جلوی این چشمهام رو میگرفت.
تا حالا شده حس کنی یک چیزی کم، ولی ندونی چیه. سعی میکنی تمام راهها و امتحان کنی،فکر میکنی اگه این رو بدست بیاری آروم میشی ولی نمیشه، اما گاهی اوقات با سادهترین اتفاقها این ارمشو حس میکنی مثل خوردن قهوه با یه سیگار.
ولی الان از اون روزهایی که من دنبال حس گمشدهام میگردم از دور که آدمها رو نگاه میکنم احساس میکنم چقدر متفاوت ان آدمها. فکرمیکنم ما آدمها فقط توئ اسم آدم با هم شریک هستیم، سناریویی هست برای خودش ،این تجربه ها، این حس بزرگتر شدن ها،با تجربه هام میخوام این حس و بیشتر کنم ولی بعضی موقعها به خودم میگم به چه قیمت ؟تا کجا میخوای بزرگ بشی؟
وقتی زندگی بی دردسر بعضی هارو میبینم با خودم میگم: اونها هم مثل من اینقدر به زندگی فکر میکنن؟!؟!
دلم میخواد امشب این فکرهای بهم ریخته رو که بعضیهاشون هیچ ربطی بهم ندارن رو از ذهنم بیرون بکشم،شایدوقتی روی صفحههای کاغذم ریخته بشن اون چیزیو که میخوام پیدا کنم. درست مثل وقتی که کیف بهم ریختتو وارونه میکنی تا تمام وسایل بیرون ریخته شن تا گمشده رو پیدا کنی
2 comments:
no entiendo, pero me gusta
http://www.sabaleplus.blogspot.com/
estoy volanteando ju ju
او!!! عاشق ان مثال کیف به هم ریخته ام...اره! انگار دقیقا خودشه
میدونم که میدونی من هم با همه این حس ها خیلی اشنام...میدونم که میدونی حست میکنم...لمست میکنم
شاید خوبی همه این بالا و پایین شده ها...همون فکر کردن به زندگی و چرایی ش باشه
چقدر خوبه که می نویسی...حالا حس میکنم بهت نزدیکترم
:*
...
Post a Comment