اگر قرار است ما اینجا گاهی خودمان باشیم,پس من همین جا اعتراف میکنم ,که آدم دوریی شدم .
گوشه های دل من هنوز دلگیرند
دلگیرند از تحقیر شدنشان .
دلگیرند از اینکه من به احساساتشان بی توجهی کردم.
دلگیرند از اینکه هرچند تحقیر شدند ,اما باز من برای ترمیمشان ,به دنبال توجیه رفتم ,از اینکه بجای خواستن یک حقیقت ساده ,دلم را به یک ………. خودم هم نمی دانم ,اسمش چیست !!!!
همان بیاسم دل خوش کردم ,چه بسا که اگر خودم هم عنوانش نمیکردم ,هیچ وقت حرفی به میان نمی امد.
خوب طفلکی ,حق دآرد ,شکسته که بود ,شکسته تر هم شد .
گاهی دلمان بدنبال عذر خواهی نیست. شنیدن ,یک حقیقت محض هم میتواند او را آرام کند .
و حالا بدون اینکه روی خودم بیاورم، میخندم و به گونه ای برخورد میکنم که اصلا ناراحت نیستم ,یا شاید فراموش کرده ام.
اما این طور نیست ,نتنها دورو شدم بلکه ترسو هم شدم ,ترس از اینکه مبادا مرا ضعیف بدانی ,یا شاید کینه ای .
اما هیچکدام اینها نیست ,نه کینه ای به دل دارم نه احساس ضعف میکنم .ولی هنوزجای زخمی که روی زخم دیگرم خورده درد میکند .شاید هم چرکی شده ,و من از او انتظار بی جایی دارم که دیگر احساس درد نکند .
دل کوچکم امشب غمگین است ,تظاهربه بی تفاوتی ,غمگینم میکند
No comments:
Post a Comment