پر شده ام این روزها ,ا ز حسی نامعلوم , بی نام و نشان .
عذابم نمیدهند اما غریبه اند
کلافه ام میکند.هم میشناسمش ,هم نه !!
مثل اشکی می مانند , که روی مژه هایم تاب سواری میکند .
مثل بغضی می ما نند، که نه فریاد میشوند نه به سکوت راضی .
نه شور عشق بسر دارند ,نه غمگین از تنهایی اند.
تنها سیل متلاتمی هستند,که تمام رگهای بدن را به لرزه انداخته اند.
هر چه هستند ,باید جاری شوند ,یا اشک شوند یا فریاد .
شاید به دنبال پناهی هستند, که هراسشان را یک جا در من تقلا میکنند !!
آوارگی را اینگونه فریاد میزنند .
شاید منتظراند ,منتظر ناجی قصه هاشان ,ناجی خواب های شیرین کودکی .
اما شرمشان را درسرخیه ,سرخ رگ هایم پنهان میکنند .غمشان را, اما در چاله های .سیاه رگ هایم .
نیازشان را در چشم هایم .
No comments:
Post a Comment