سیکل دواری که شکایت هاش ، غمها و غصه هاش،پشت سر هم روی یک دندونه سر میخورن و میچرخن و تکرار میشن
!!میگن اون بالاها خیلی شلوغ ،بزمی, براه
خوب یکم از اون خوباشو برای ما میذاشتی بمونن ،همرو با خودت بردی اون بالا بالاها!؟
.میگن شلوغ سرت،اگه شکایتهات ،قصه عشق و عاشقی و خیانت..، که هیچ ،برو ته صف،قصه تکراری ممنوع
اگرم برای صلح جهانی اومدی،به خاطر عنوان شکایت نامه ،میتونی جلوی صف وایسی اما منتظر نباش
دم در ،یکی از برادرها به هم تذکر داد:شکایتت و که عنوان کردی سرت و میندازی زیر .صدای بلند هم ممنوع ،چه برسه شما که جنس لطیف هم هستی(فک کنم از اون برادرهای بود که توی عملیات مرصاد یا مثل اون شهید شده بود)بعدش با صدا بلند تر ادامه داد،اگه یکم دیرتر وایسی و نگاه کنی و منتظر بشی،پروندت مختومه است
در ضمن عنوان شکایت ,هم باید به جنست بخوره هم به سنت ،حرف گنده تر از دهنت نمیزنی
بعد با یه پوزخند گفت:آخه تو با این سنت از عدالت خدا و انصافش چی میدونی؟!!،حالا اگه عارف بودی عارفهای ،سیاستمداری فیلسوفی، افلاطونی، یه چیزی
دوباره شروع کرد به برانداز کردن سر تا پام
حرف سیاسی هم ممنوع،حال واحوال، پدرو مادر سیاست هم به شما،اصلا مربوط نیست
اون یکی برادر اومد جلو بهم گفت:نکنه باز میخوای شکایتهای همیشگیت رو تکرار کنی،نمیشه وقت نیست
یادت باشه دفعه بعدی که خواستی بیای ،یه شکایت درست و حسابی با خودت بیار،مگه خدا مثل شما بیکار که بخواد به همچین حساب هایی برسه،پس عقل و اختیارو برای چی بهتون داده؟ ،برای یه هم چین موقع هایی، دیگه!بعدشم با یه چشمک حرفه أی بهم گفت :دفعه بعدی خواستی بیای ، اول بخودم بگو عمو جان.
.فعلا خدا جلسه داره
دماغم بالا کشیدم و همین جور که داشتم بر میگشتم،با صدای بلند گفتم:من اومدم ،جلسه بودی آقای خدا دفعه بعدی نوبت تو
هنوز دستگیر در و پایین نداده بودم که از پشت در گفت:باز میخوای ۱ ماه درد بکشی نتونی راه بری؟!!جلسم که تموم شد میام بهت یه سری میزنم،مگه این سران مملکتتون، برای من وقت میذارن ،موندم حیرون که باهاشون چی کار کنم
همین جور که شونه هام و انداخته بودم بالا توی دلم گفتم:پس وقتی میگن مشکلات سیاسی یه جامعه رو مشکلات اجتماع ایش اثر میذاره یعنی همین،حتی خدا هم وقت نداره برای مشکلات پیش پا افتاده اون آدمها وقت بذاره،پس بیخود نیست این مردم افسردن
خوب یکم از اون خوباشو برای ما میذاشتی بمونن ،همرو با خودت بردی اون بالا بالاها!؟
.میگن شلوغ سرت،اگه شکایتهات ،قصه عشق و عاشقی و خیانت..، که هیچ ،برو ته صف،قصه تکراری ممنوع
اگرم برای صلح جهانی اومدی،به خاطر عنوان شکایت نامه ،میتونی جلوی صف وایسی اما منتظر نباش
دم در ،یکی از برادرها به هم تذکر داد:شکایتت و که عنوان کردی سرت و میندازی زیر .صدای بلند هم ممنوع ،چه برسه شما که جنس لطیف هم هستی(فک کنم از اون برادرهای بود که توی عملیات مرصاد یا مثل اون شهید شده بود)بعدش با صدا بلند تر ادامه داد،اگه یکم دیرتر وایسی و نگاه کنی و منتظر بشی،پروندت مختومه است
در ضمن عنوان شکایت ,هم باید به جنست بخوره هم به سنت ،حرف گنده تر از دهنت نمیزنی
بعد با یه پوزخند گفت:آخه تو با این سنت از عدالت خدا و انصافش چی میدونی؟!!،حالا اگه عارف بودی عارفهای ،سیاستمداری فیلسوفی، افلاطونی، یه چیزی
دوباره شروع کرد به برانداز کردن سر تا پام
حرف سیاسی هم ممنوع،حال واحوال، پدرو مادر سیاست هم به شما،اصلا مربوط نیست
اون یکی برادر اومد جلو بهم گفت:نکنه باز میخوای شکایتهای همیشگیت رو تکرار کنی،نمیشه وقت نیست
یادت باشه دفعه بعدی که خواستی بیای ،یه شکایت درست و حسابی با خودت بیار،مگه خدا مثل شما بیکار که بخواد به همچین حساب هایی برسه،پس عقل و اختیارو برای چی بهتون داده؟ ،برای یه هم چین موقع هایی، دیگه!بعدشم با یه چشمک حرفه أی بهم گفت :دفعه بعدی خواستی بیای ، اول بخودم بگو عمو جان.
.فعلا خدا جلسه داره
دماغم بالا کشیدم و همین جور که داشتم بر میگشتم،با صدای بلند گفتم:من اومدم ،جلسه بودی آقای خدا دفعه بعدی نوبت تو
هنوز دستگیر در و پایین نداده بودم که از پشت در گفت:باز میخوای ۱ ماه درد بکشی نتونی راه بری؟!!جلسم که تموم شد میام بهت یه سری میزنم،مگه این سران مملکتتون، برای من وقت میذارن ،موندم حیرون که باهاشون چی کار کنم
همین جور که شونه هام و انداخته بودم بالا توی دلم گفتم:پس وقتی میگن مشکلات سیاسی یه جامعه رو مشکلات اجتماع ایش اثر میذاره یعنی همین،حتی خدا هم وقت نداره برای مشکلات پیش پا افتاده اون آدمها وقت بذاره،پس بیخود نیست این مردم افسردن
No comments:
Post a Comment